وقتی

نوشته شده در قسمت : آمریکا, دلتنگی, دوستی, رابطه توسط : Son of Thunder در تاریخ : April 14th, 2012

وقتی ساعت 4 صبح بیدار شی و بساط عرق خوری راه بندازی
معلوم است که سکوت علامت رضایت نیست

….

دلتنگم….خیلی زیاد
و دلشکسته

زندگی

نوشته شده در قسمت : آمریکا, دوستی, رابطه توسط : Son of Thunder در تاریخ : April 3rd, 2012

دارم روی زندگی بالا می یارم

آغاز به کار یک وبلاگ نویس قدیمی

نوشته شده در قسمت : آمریکا, بلاگ نویسی, رابطه, ری را, سید علی صالحی, شخصی, شعر توسط : Son of Thunder در تاریخ : December 14th, 2011

می خوام دوباره وبلاگ نویسی ام را شروع کنم
چون احساس می کنم هنوز م که هنوز است تنهایی جایی است که می توانم حرف هایم را بزنم.می توانم خودم باشم، می توانم بدون اینه بد فهمیده شوم زوایای درونی ام را بنمایانم

آقای سید علی صالحی! شاعر محبوب من ، هنوز هم هنوز است از  نگاه نادرست و طعنه تاریک می ترسم. دست  خودم نیست می ترسم.

هنوز از رفاقت می ترسم ،از هجوم نابهنگام لکنت و گریه می ترسم ….از رابطه می ترسم، از همه چیز می ترسم ،چه کنم؟

دلمان گرفته

نوشته شده در قسمت : آمریکا, دوستی توسط : Son of Thunder در تاریخ : December 2nd, 2011

چرا این همه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق می کند با تاریکی اتاق؟ … فرق می کند با تاریکی تهِ چاه؟ … فرق می کند با تاریکی زهدان؟ پاره ای از رمان ” چاه بابل” ، نوشته رضا قاسمی

دلمان شدیدا گرفته .حتی در ذهن خودمان با این همه اهن و تلپ حتی فکرش را نمی کردیم روزی روزگاری اینطوری بشویم/.

ندانستم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : Son of Thunder در تاریخ : November 13th, 2011

ندانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

زندگی

نوشته شده در قسمت : دوستی, رابطه, ری را توسط : Son of Thunder در تاریخ : June 9th, 2011

بعضی افراد هستند که در زندگی اثر جاودان خواهند داشت برای همه عمر
با دیدن عکسی، شنیدن خبری، ….می تواند تمام روز تو را تصاحب کنند
گویا کاریش نمی توان کرد
زندگی است دیگر

دکتر الهام

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : Son of Thunder در تاریخ : December 23rd, 2010

داستان آشنایی من با سایت الهام تی وی بسیار تصادفی  بود

اول از همه طراحی ساده و راحت این  سایت را پسندیدم .با توجه به کارم به طراح وب ومسئول ای تی ، این طبیعی ترین تاثیری است که می توانست در اولین  برخورد بر روی من بگذارد

بماند

به قسمت ویدیوها رفتم و گشت زنان به سریالی تلویزیونی ساخته شده توسط آنها رسیدم.داستان دختری بهائی که نه در وطن خود در کشوری آفریقایی در حال خواندن پزشکی است….به یک دلیل ساده در کشور ایران بهائی ها حق حیات ندارند چه برسد به تحصیل

بافت سریال را پسنیدیم…آماتور بود با ابتدایی ترین وسایل اما کشش کافی برای اینکه من 9 قسمت آن را پشت سر هم ببینم را داشت.لازم به گفتن نیست  که در تلویزیونی که هستم کار ادیت و تهیه کنندگی ویدیوی هم می کنم و مقداری از ویدیو و ساختن آن سر در می آورم

بگذریم

اما چرا برایم جالب بود؟…یاد دوستان بهائی ام  مخصوصا یکی از آنها افتادم بهتر است بگوبم دوستی با پس زمینه ای بهائی  …او هم چون  من آتیست بود  تنها  فرق من و او این بود که من مسیحی زاده بودم و اواصطلاحا بهائی زاده .و زندگی کردن به عنوان یک اقلیت سخت است  در کشوری که اکثریت آن هم به  حساب نمی آمدند سخت تر… احساس اقلیت بودن در کشوری که هزاران سال ریشه داشتم شاید یکی از دلایلی اصلی که باعث مهاجرتم شد…که غریبی در وطن سخت تر از غریبی در غربت است

” نه قصد تبلیغ دینی دارم  و نه اینکه اعتقادی به ماورالطبیعی جات!  داشته باشم که هنوز اعتقاد نیچه را دارم که ” خدا بمرد و کفر گویان به او نیز بمرد

اما همچنان بر این باور هستم که هر انسانی حق دارد هر اعتقادی که می خواهد را انتخاب کند  داشته باشد و آنگونه که می خواهد زندگی کند. برای این حق نهایت تلاشم را خواهم کرد به گفته ولتر:با عقیده ام مخالف هستم اما جانم را می دهم که عقیده ات را بگویی

نمی دانم

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : Son of Thunder در تاریخ : December 6th, 2010

نمی دانم چرا هیچ میلی برای نوشتن بلگ ندارم
بحث الان نیبست بحث سالهاست
از وقتی که مهاجرت کردم

اهمیت لوس آنجلسی بودن

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : Son of Thunder در تاریخ : November 19th, 2010

یه ضرب برم سر اصل مطلب

از نظر موسیقایی شدیدا عشق پینک فلویدی هستم از عکس روی دیوار خونه ام بگیر تا  تی شرت و کلاه  های جور واجور  و حتی ورق های بازی پینک فلویدی ،تا خالکوبی روی بازوم از آلبوم دویشن بلش.الان هم خرکیفم که 29 نوامبر به کنسرت شان می رم.

به جز اون شیفته شعر فارسی ام از سهراب و شاملو و فروغ  بگیر تا “ری را “سرای شعر فارسی سید علی صالحی.

یادم نیست شاهین نجفی رو اولین بار کی شنیدم، خوشم اومد ،رپ هم گوش می دم ، از نظر موسقایی به مقامی رسیدم که دو

تا سونباته هم اگر به هم بخوردن و صدایی بسازند ، از اون صدا اگر موسیقی ایجاد شد لذت ببرم

فکر کنم “ما مرد نیستیم” بود…بماند با تیترش مشکل داشتم، که تو وبلاگی که داشتم   و بعدا پاکش کردم  چون حس اینکه مرد بر زن برتر است می داد

…. “ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش”

آهنگ و شعر رو خیلی دوس داشتم و دارم

بماند

اما شعرهاش معنی دار بود….به من می خورد…منم در پوجی کافکا گیر کرده بودم، همراه با نیچه برای اسب شلاق خورده گریه کرده بودم،گویا لحظه گیجی من را با پیرمرد خنزری پنزری بوف کور دیده بود

باز هم بماند

از صدقه سر کامپیوتر خواندنم در یکی از تلویزیون های معتبر ایرانی ( نه از آن دو زاری های کلاش،که با عباس میلانی ها و معروفی ها مصاحبه می کند و آنها با آغوش باز قبولش دارند) و نیز یلوپیچ ایرانی کار می کنم.

از طریق فیس بوک فهمیدم که شاهین دارد آلبوم جدیدی به بازار می دهد

به سی دی فروشی های لوس آنجلس که از شوخی روزگار انگ کتاب فروشی و فرهنگی بودن هم دارند یک به یک به کمک اینکه دیتا بیس یلوپیج به رویم باز است زنگ می زنم

باور نمی کنید یک به یک شاید بیشتر از 14-15مغازه

یکی گفت :یک سلکشن داریم یک آهنگ هم از او هست و دیگری گفت:منتظرم که سی دی اش بیاید که پخش کنم .نمی خواهم تبلیغ کنم اما ساند سیتی در وست وود بود که حتی  گفت برایم یکی کنار می گذارد

بقیه یا او را نمی شناختند و یا اینکه با اکراه اسمش را به زبان می آوردند  . چون آدمی است که حرفش را رک می زند و برای سرگرمی نمی خواند

بعد از تماس هایم ازدلزدگی و غمین بودن ،از فرط غم سیگاری گیراندم و قدم می زدم

وقتی شاه بیت رپ خوان هایمان این باشد وای به حال بقیه

یاد آهنگی از او افتادم

“زمینی‌ که من روشم ،جای گرمی‌ نیس″

به هر حال کل روز رو فکر می کنم چی کار کنم که “سال خون” رو به دوستان معرفی کنم

هنرمندی که متعهد است ، درد جامعه اش را می فهمد از دانشکده جامعه شناسی اخراج شده اما در جامعه درس اش را خوانده،ندا و سهراب و بقیه را از یاد نبرده

فکر می کنم و باز فکر

نباید به سرنوشت نامجو آلبوم ترنجش دچار شود…آنهایی که می دانند  می دانند چه بر سر محسن آمد من به نوبه خودم نمی گذارم

اعترافات یک دایی

نوشته شده در قسمت : Uncategorized توسط : Son of Thunder در تاریخ : September 1st, 2010

اعتراف می کنم

اعتراف می کنم خواهرزاده ام نمی بینم دلم برایش تنگ می شود
اعتراف می کنم ار کل دنیا بیشتر دوستش دارم
و نیز اعتراف می کنم که دایی بودن لذتی دارد که تا به حال تجربه نکرده بودم…اما از شیرین ترین لذت هاست