می خوام دوباره وبلاگ نویسی ام را شروع کنم
چون احساس می کنم هنوز م که هنوز است تنهایی جایی است که می توانم حرف هایم را بزنم.می توانم خودم باشم، می توانم بدون اینه بد فهمیده شوم زوایای درونی ام را بنمایانم
آقای سید علی صالحی! شاعر محبوب من ، هنوز هم هنوز است از نگاه نادرست و طعنه تاریک می ترسم. دست خودم نیست می ترسم.
هنوز از رفاقت می ترسم ،از هجوم نابهنگام لکنت و گریه می ترسم ….از رابطه می ترسم، از همه چیز می ترسم ،چه کنم؟
نوشته شده
در قسمت : آمریکا, دوستی توسط :
Son of Thunder در تاریخ : December 2nd, 2011
چرا این همه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق می کند با تاریکی اتاق؟ … فرق می کند با تاریکی تهِ چاه؟ … فرق می کند با تاریکی زهدان؟ پاره ای از رمان ” چاه بابل” ، نوشته رضا قاسمی
دلمان شدیدا گرفته .حتی در ذهن خودمان با این همه اهن و تلپ حتی فکرش را نمی کردیم روزی روزگاری اینطوری بشویم/.
نوشته شده
در قسمت : دوستی, رابطه, ری را توسط :
Son of Thunder در تاریخ : June 9th, 2011
بعضی افراد هستند که در زندگی اثر جاودان خواهند داشت برای همه عمر
با دیدن عکسی، شنیدن خبری، ….می تواند تمام روز تو را تصاحب کنند
گویا کاریش نمی توان کرد
زندگی است دیگر
نوشته شده
در قسمت : Uncategorized توسط :
Son of Thunder در تاریخ : December 23rd, 2010
داستان آشنایی من با سایت الهام تی وی بسیار تصادفی بود
اول از همه طراحی ساده و راحت این سایت را پسندیدم .با توجه به کارم به طراح وب ومسئول ای تی ، این طبیعی ترین تاثیری است که می توانست در اولین برخورد بر روی من بگذارد
بماند
به قسمت ویدیوها رفتم و گشت زنان به سریالی تلویزیونی ساخته شده توسط آنها رسیدم.داستان دختری بهائی که نه در وطن خود در کشوری آفریقایی در حال خواندن پزشکی است….به یک دلیل ساده در کشور ایران بهائی ها حق حیات ندارند چه برسد به تحصیل
بافت سریال را پسنیدیم…آماتور بود با ابتدایی ترین وسایل اما کشش کافی برای اینکه من 9 قسمت آن را پشت سر هم ببینم را داشت.لازم به گفتن نیست که در تلویزیونی که هستم کار ادیت و تهیه کنندگی ویدیوی هم می کنم و مقداری از ویدیو و ساختن آن سر در می آورم
بگذریم
اما چرا برایم جالب بود؟…یاد دوستان بهائی ام مخصوصا یکی از آنها افتادم بهتر است بگوبم دوستی با پس زمینه ای بهائی …او هم چون من آتیست بود تنها فرق من و او این بود که من مسیحی زاده بودم و اواصطلاحا بهائی زاده .و زندگی کردن به عنوان یک اقلیت سخت است در کشوری که اکثریت آن هم به حساب نمی آمدند سخت تر… احساس اقلیت بودن در کشوری که هزاران سال ریشه داشتم شاید یکی از دلایلی اصلی که باعث مهاجرتم شد…که غریبی در وطن سخت تر از غریبی در غربت است
” نه قصد تبلیغ دینی دارم و نه اینکه اعتقادی به ماورالطبیعی جات! داشته باشم که هنوز اعتقاد نیچه را دارم که ” خدا بمرد و کفر گویان به او نیز بمرد
اما همچنان بر این باور هستم که هر انسانی حق دارد هر اعتقادی که می خواهد را انتخاب کند داشته باشد و آنگونه که می خواهد زندگی کند. برای این حق نهایت تلاشم را خواهم کرد به گفته ولتر:با عقیده ام مخالف هستم اما جانم را می دهم که عقیده ات را بگویی
نوشته شده
در قسمت : Uncategorized توسط :
Son of Thunder در تاریخ : November 19th, 2010
یه ضرب برم سر اصل مطلب
از نظر موسیقایی شدیدا عشق پینک فلویدی هستم از عکس روی دیوار خونه ام بگیر تا تی شرت و کلاه های جور واجور و حتی ورق های بازی پینک فلویدی ،تا خالکوبی روی بازوم از آلبوم دویشن بلش.الان هم خرکیفم که 29 نوامبر به کنسرت شان می رم.
به جز اون شیفته شعر فارسی ام از سهراب و شاملو و فروغ بگیر تا “ری را “سرای شعر فارسی سید علی صالحی.
یادم نیست شاهین نجفی رو اولین بار کی شنیدم، خوشم اومد ،رپ هم گوش می دم ، از نظر موسقایی به مقامی رسیدم که دو
تا سونباته هم اگر به هم بخوردن و صدایی بسازند ، از اون صدا اگر موسیقی ایجاد شد لذت ببرم
فکر کنم “ما مرد نیستیم” بود…بماند با تیترش مشکل داشتم، که تو وبلاگی که داشتم و بعدا پاکش کردم چون حس اینکه مرد بر زن برتر است می داد
…. “ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش”
آهنگ و شعر رو خیلی دوس داشتم و دارم
بماند
اما شعرهاش معنی دار بود….به من می خورد…منم در پوجی کافکا گیر کرده بودم، همراه با نیچه برای اسب شلاق خورده گریه کرده بودم،گویا لحظه گیجی من را با پیرمرد خنزری پنزری بوف کور دیده بود
باز هم بماند
از صدقه سر کامپیوتر خواندنم در یکی از تلویزیون های معتبر ایرانی ( نه از آن دو زاری های کلاش،که با عباس میلانی ها و معروفی ها مصاحبه می کند و آنها با آغوش باز قبولش دارند) و نیز یلوپیچ ایرانی کار می کنم.
از طریق فیس بوک فهمیدم که شاهین دارد آلبوم جدیدی به بازار می دهد
به سی دی فروشی های لوس آنجلس که از شوخی روزگار انگ کتاب فروشی و فرهنگی بودن هم دارند یک به یک به کمک اینکه دیتا بیس یلوپیج به رویم باز است زنگ می زنم
باور نمی کنید یک به یک شاید بیشتر از 14-15مغازه
یکی گفت :یک سلکشن داریم یک آهنگ هم از او هست و دیگری گفت:منتظرم که سی دی اش بیاید که پخش کنم .نمی خواهم تبلیغ کنم اما ساند سیتی در وست وود بود که حتی گفت برایم یکی کنار می گذارد
بقیه یا او را نمی شناختند و یا اینکه با اکراه اسمش را به زبان می آوردند . چون آدمی است که حرفش را رک می زند و برای سرگرمی نمی خواند
بعد از تماس هایم ازدلزدگی و غمین بودن ،از فرط غم سیگاری گیراندم و قدم می زدم
وقتی شاه بیت رپ خوان هایمان این باشد وای به حال بقیه
یاد آهنگی از او افتادم
“زمینی که من روشم ،جای گرمی نیس″
به هر حال کل روز رو فکر می کنم چی کار کنم که “سال خون” رو به دوستان معرفی کنم
هنرمندی که متعهد است ، درد جامعه اش را می فهمد از دانشکده جامعه شناسی اخراج شده اما در جامعه درس اش را خوانده،ندا و سهراب و بقیه را از یاد نبرده
فکر می کنم و باز فکر
نباید به سرنوشت نامجو آلبوم ترنجش دچار شود…آنهایی که می دانند می دانند چه بر سر محسن آمد من به نوبه خودم نمی گذارم
نوشته شده
در قسمت : Uncategorized توسط :
Son of Thunder در تاریخ : September 1st, 2010
اعتراف می کنم
اعتراف می کنم خواهرزاده ام نمی بینم دلم برایش تنگ می شود
اعتراف می کنم ار کل دنیا بیشتر دوستش دارم
و نیز اعتراف می کنم که دایی بودن لذتی دارد که تا به حال تجربه نکرده بودم…اما از شیرین ترین لذت هاست
نوشته شده
در قسمت : Uncategorized توسط :
Son of Thunder در تاریخ : August 13th, 2010
دیشب دایی شدم و امروز موفق به دیدن خواهرزاده ام در بیمارستان…خواب ه خواب…با لبخندهای ملیح حین خواب که عوام می گویند خواب فرشتگان نگهیانش را می بیند که سعی می کنند او را آرام نگه دارند
حس قشنگی بود دیدن نسل دوم کسی که همخون تو بوده و از یک پدر و مادری هستید
دست های کوچولوی اش رو می گیرم سفت می فشارد به حساب این می گذارم که فهمیده دایی اش آمده ببیندش، حس نابی است این دایی شدن
دارم هی آهنگ رپ شاهین نجفی که برای خواهرزاده اش سارینا خونده می شنوم شاید بالای هزار بار
“به هر کی دس دادی دستت رو بپا، دایی بترس از گرگای آدم نما”
دارم فکر می کنم به عنوان دایی چه وظایفی دارم؟
جریان فکری من با جریانات فکری خواهرم و شوهرش شدیدا در تضاد است من یک بی خدا آنها مسیحی دو آتشه
آیا باید بگدارم بچه مثل خودشان شود یا باید به او هم بفهمانم که چی به چیه؟
هزاران سوال دیگر که آزارم می دهند
اما تنها چیزی که الان می دونم اینه که شدیدا دلم براش تنگ شده
نوشته شده
در قسمت : Uncategorized توسط :
Son of Thunder در تاریخ : July 3rd, 2010
قسمت جالب امروز از صبح یاده کسی افتادم که سالها از خداحافظی ما گذشته
می دونی ! یاد کسی که برام عزیزتن بود و هنوز عزیز
و لبخند شیرین رو صورتش
شاید تنها دختری که عاشقش نبودم اما خودم گواهم دیوانه اش بودم
یهویی دلم برای خاله ریزم تنگ شد که منو عمو خطاب کنه